X
تبلیغات
رایتل

جزیره تنهایی

 

 

سیاهی شب را با سپیدی روز که خود عصاره ی رنگین کمان

 است


تا خاکستری را برگزینم برای ترسیم آسمان سرزمین خویش


اینجا سرزمین قلب و احساس من است و من تو را دوست می دارم


تو را دوست میدارم و با تو دیگرم به بیداری این گستره ی خاموش و آدمیانش


نیازی نیست

 

 


گفتی :  عشق فراموش شدنی نیست و نشانم دادی سفره های گشوده خوشبختی را..


می شود نفرینم کنی ؟ آری نفرینم کن. اگر برآنی که وارهانیم از زندان زندگی.


پیش تر از آنکه به این زندگی اجباری خویش خو کنم

 
- به مرگی عاشقانه نفرینم کن که این دعای آمرزش است در بستر گاه روزگار

مرگی که زندگی را عشق را و مرا معنایی دوباره بخشد . مرگی هم قداست نخستین

جرعه ی

شیر مادرم

 

 


در آغوشم گیر تا لحظه ای آرام گیرم و این آشفتگی را از یاد ببرم

آغوشت بستر بی مرز کودکی است با زمزمه های معجزه سای مادر و قصه های شب

سوز شبانه


آغوشت کتمان تمام تاریکی هاست ! تمام تحکم ها


آغوشت پناه اندیشه من است مرا به تماشا بنشین ! برایم بنویس که من محتاج کلام توام


چگونه گویمت دوستت دارم !؟ وقتی که این آیه های قدسی ورد زبان آدمیانی ست که با

قلبی

 

میان دو پا و دشنه ای در کف کنج دنج کوچه ها را می کاوند ؟!

 


تنها یک نگاه ... تا ابدی شود میان ما دو تن و بشنویمش بی

آنکه سخنی رانده باشیم




همه را نوشتم تا تو - تنها تو - مرا ببینی ! و


رنه این حرفها خودزنی نامتناهی
تازیانه نیست

  


راست گفتی من در خود غرق شدم !!! می روم خودم را پیدا کنم می روم پیدا شوم

 

بس است دیوانه بودن و  دیوانگی

را نوشتن... کاش وقتی که یادم می
افتاد تو دیگر نیستی


مرده بودم و این نیز بگذرد!!!

+نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1384ساعت10:06 ق.ظتوسط سارا |
* *