X
تبلیغات
رایتل

یک دیوانه عاشق!!

من دیوانه به تو گفتم که مریضم!

 

و تو در یک شب تاریک بمن گفتی که دیوانگی مرض نیست!

 

و من با این تصور دیوانه تر شدم تا دیوانه تر بودن من باعث شادی بیشتر تو شود

 

و تو اندوهگین در یک روز قشنگ پاییزی در حالیکه آفتاب بر تمام وجودم حکمفرمایی می کرد بمن

 گفتی:"دور شو ای دیوانه".

 

 

ومن دانستم که بر نادانی تو در شب تاریک می توانم ایمان بیاورم اما بر عقل تو در  روز روشن

 نه!

چرا که با نادانی ات مرا دوست داشتی و با عقلت مرا طرد کردی.

 

و این شد که من دیوانه تر از همیشه به انتظار شبی بودم تا تو را اسیر خویش سازم!

 

شبها گذشتند و من هنوز حیران و سرگردان به امید روزی که تو برگردی ولی انگار عقلت اجازه

 نمی دهد که در شبی سرشار از عشق همدم یک دیوانه شوی.

 

 و من تنها ماندم با دیوانگی ام,



دل شکسته ام و جامی از می که می خواستم به تو بنوشانم....

 

فکری دیگر در راه است جامی از می بهمراه چند قطره اشک زهر آلود می تواند مرا از این بلاتکلیفی

 نجات دهد.

 

شاید بر سر مزارم دوباره ببینمت!؟

+نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1384ساعت01:56 ب.ظتوسط سارا |
* *