X
تبلیغات
رایتل
برای تنهایی هایم
 
 
 
 
شب شده بود و همه جا تاریک و نمناک و فرورفته در سکوت ، نه بادی می
 
 وزید و نه نسیمی ، نه عشقی بود ، نه صدایی ، نه ندایی ، نه نگاهی و نه
 
 دستی که از روی بدرود در پس عابر تنها تکانی بخورد .
 

ماه از جا برخواست و به بالای دیوار کوچه خزید تا از آن بالا ، بالای بالاها
 
 ، نیم نگاهی به شب تیره بیاندازد تا شاید جلوی پای رهگذری را با همان
 
 نیم نگاه ، شاخه نور بیاندازد .
 

رهگذر غرق در اندیشه، آرام قدم میزد ، خاک رد پای مرد تنها را همچو یک
 
 خاطره بر روی دلش حک میکرد .
 

رهگذر آرام آرام شب دلگیر امشب را با فکر فردا پشت سر می گذاشت و
 
 بدون اینکه بیاندیشد چرا هر شب و روز در پی فرداست قدم بر می داشت .
 

حتی لحظه ای صبر نکرد تا فارغ از دغدغه های فردای خود چشم به روی
 
هم بگذارد .
 

و حتی گوشه نگاهی به بالا ، به ماه نیانداخت تا او را بنگرد و با نگاهی
 
 مهربان ، او را بستاید ،‌او که بدون هیچ چشم داشتی عاشقانه نور را به او
 
 می بخشید تا او راه را یابد . ولی او ….
 

و ماه در اعماق افکارش به این می اندیشید که این رهگذر تنها چرا با چنین
 
 سرعتی هول رسیدن دارد ؟ و چرا هر روز خود را در حسرت دیروز به
 
 فردایی که نیامده تباه می سازد ،‌دیروز که گذشته ، فردا هم که نیامده ،‌پس
 
 خرابی و نابودی لحظه ای که در آن هستی چه مفهومی دارد ؟
 

رهگذر همچنان می رفت و می رفت و زمانها را پشت سر می گذاشت .
 

ماه آرام به پایین لغزید و تنها کوچه ماند و یک سبد خاطره .
 

رهگذر هم به فرداهایش رفت و کوچه با خاطراتش در امشب خود باقی ماند
 
 
چشمای آرزو
 
 
 
 
اولین بار بود می دیدمش چقدر آروم و ساکت روی بالکن نشسته بود و زل زده بود
 
 به روبه رو... خیلی آروم فقط لبخند می زد از صداها به وجد می اومد، صدای بازی بچه ها
 
   صدای بوق ماشینا ، صدای گژگژبرفا زیر پای مردمی که توی کوچه راه می رفتن و
 
صدای جیغ بچه ها که به طرف هم برف پرت می کردند . خیلی دوست داشت می تونست بره
 
حیاط و با اونا بازی کنه ولی اون خیلی وقت بود که دوران کودکی اشو سپری کرده بود ولی
 
دلش هنوز دنبال همون بازیها بود همه ی اینارو می شد از خنده های شیرینش فهمید وقتی
 
آدم به چشمهای آبی تیله ایش نگاه می کرد خروشیدن امواج دریارو توش میدید! ولی چه
 
غضب آلود و خشمگین ، خشمگین بود چون توانایی دیدن هیچ چیز رو نداشت اون سالها
 
بود که نابینا بود او نابینا بدنیا اومده بود و سالهل بود با صداها زندگی می کرد با صدا میدید
 
با صدا احساس می کرد با اینکه سرما تموم بدنشو می لرزوند دوست داشت توی بالکن باشه
 
شاید اون می دید یعنی حس میکرد...
 
 
 
 
 
ماهها گذشت بهار اومد و زمستون رفت اونروز آخرین روزی بود که میدیدمش ... آخه اون
 
کوله بارشو بست و برای همیشه همه ی دوستاشو همه ی کسایی که دوشس داشتن رو تنها
 
گذاشت و رفت ولی نتونست ...اون نتونست صداهارو با خودش ببره
 
اون مرد و منو با یه دنیا آرزو تنها گزاشت ... اون زیباترین و تنهاترین آرزویی بود که می
 
شد باچشم دید
 
 
+نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1384ساعت03:01 ب.ظتوسط سارا |
* *