X
تبلیغات
رایتل
دلم تنگه برات

 

در بحر فتاده ام چو ماهی

تا یار مرا به شست گیرد

در پاش فتاده ام به زاری

آیا بود آن که دست گیرد

 
 
 

هنگامی که با این فجایع روبرو می گردم با رنج فراوان فریاد بر می آورم:

پس زمین ای دختر خدایان آیا انسان واقعی این است؟

و زمین با صدایی رنجیده پاسخ میدهد:این طریق روح است که تیغ ها و سنگ ها سر راه آن قرار گرفته اند.این سایه ای از انسان است.این شب است؛اما صبح خواهد آمد .

در سپیده دم زمین دستانش را برچشمان من خواهد گذاشت و هنگامی که دستان او از چشمان من به کناری روند؛خویشتن را خواهم یافت و جوانی من آرام رو به نزول می رود و آرزوها بر من پیشی می گیرند و به مرگ نزدیک می شوم

جبران خلیل جبران

 

به زمین گفتم عشق چیست ؟! لرزید

به ابر گفتم عشق چیست ؟! بارید

به باد گفتم عشق چیست ؟! وزید

به پروانه گفتم عشق چیست ؟! نالید

به گل گفتم عشق چیست ؟! پرپر شد

به انسان گفتم عشق چیست ؟! اشک از دیدگانش جاری شد و گفت : دیوانگیست

 
 
 
 

نشسته ام در تاریکی و سکوت و
غربتم را در گوش ستاره نجوا می کنم ...
تنها مانده ام ...
تنها با خاطراتی کهنه و
قلمی که دیگر نای نوشتن و تاب اشک ندارد ...
قلمی که برای دلخوشی من می نویسد :
غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ...!
نمی دانم !
تک تک لحظه هایم را غم دوری از تو فرا گرفته و
با هر نفسی که بی تو می کشم !
مگر بی تو هم می شود نفس کشید !
این ها نفس نیست ، قفس است !

 Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group

 اما هرچه هست چه نفس و چه قفس سنگین است و

توان تحملش را ندارم !

سکوت کرده ام ...

سال هاست که سکوت کرده ام

اما تو گلایه هایم را می توانی از عمق چشمان خسته ام  بخوانی...

 

 
 
 
 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1385ساعت02:11 ب.ظتوسط سارا |
* *